اکتبر 19, 2009 با نجات

دموکرات ترین آدم ها ، دیکتاتور های آینده اند !

اکتبر 15, 2009 با نجات

مثلا چه خوب میشد اگر من هم مث کوهن  می نوشتم / می خواندم  “ایتس فور این د ِ مورنینگ د ِ اند آف دی سمبر …” و بعد خواندنش خوش  می آمد و لحنش این طور نمی شد که ساعت 4 صبح و الخ .. اصولا مشکل همیشه این شروع نوشتاری است که با هیچ چیزی خوش نمی آید و دهن کجی کنان لج تو را در می آورد ! خلاصه ی کلام اینکه 8 شب است و من اینجا پشت میز نشسته ام و انبوه این روان نویس های سه گوش استدلر را ریخته ام دورم تا ؟! تایش را هم خودم نمیدانم ، یعنی اصلن نمی دانم چه میخواهم بنویسم و چرا؟! صرفا همین را می دانم که حوصله ام سر رفته و کتاب هایم صدایم نمیزنند و موسیقی خاصی دلم را قنج نمی زند و چشم دوخته ام به این گوشی قرمزم که کی چراغ میزند که یعنی اس ام اسی ، تکی ، چیزی داری و این وسط خودم هم بیکار نباشم !!

*22 مهر ماه

* پشیمان شدی خواندیش ؟!

*  با روان نویس خاکستری تیره نوشتمش ، به رنگ ِ همان لحظه ی کشدار ِ کسل

اکتبر 12, 2009 با نجات

من گیج شده ام و مبهوت و مانده ام به چه کنم هایی که رنگ درد گرفته اند و این وسط تو برایم حکم تنفس مصنوعی را پیدا کرده ای که هی به زندگانی برم میگردانی !  مانده ام برای چه به خودم امید می دهم که مثلا کسی اعدام نمی شود ، برای کسی 5 سال حبس تعزیری نمی برند و کتاب های کتاب خوانه ها به اصطلاح پاک سازی نمی شوند ؟! مانده ام چرا این جسم لعنتی را به دانشکده کذایی_که شده محل آدم هایی که روز به روز نچسبیشان بیشتر توی ذوق میزند_  می برم که به اصطلاح  چیزی بارم شود که نمی شود!!! آخرش که چه ؟! هوم ؟!  کنار این بزرگ درد هایی که تسخیرم میکنند که درشان حل می شوم و گم و میشوم و پیدا نمیکنم خودم را ، دست هایت  را محکم چسبیده ام  تا یادم بیاوری چه بوده ام ؟ که دوباره با کتاب ها و موسیقی و عکس آشتی ام بدهی … که بشوم همان دخترک ِ خوش خوشانی که به ترک دیوار هم میخندید _ نه این دخترکی که ابروهایش با اخمی بهم گره خورده اند _ که دوباره با تجریش ، شریعتی و کریمخان و کافه هایم  آشتی کنم و بروم  توی شهر کتاب ها آنچنان عاشقانه شعر بخوانم که همه متعجب  نگاهم کنند ، که شرم نکنم از گاز زدن یک سیب ِ سرخ توی پیاده رو یا بلند قهقه ای …سردرد و معده درد عصبی نداشته باشم ! گردن درد بی درمان نداشته باشم ! غم را به مبارزه بطلبم نه به خودم …

* چشمهای نگرانت اگر نبود …

*از شنیدنش سیر نمی شوم …

اکتبر 5, 2009 با نجات

عصر ؛ عصر دیکتاتوری بود نه دموکراسی  و انسان در دروغ عظیم ِ آزادی  جان می داد  و متهم بود به اندیشه به فکر به خلاقیت .عصر ؛ عصر بی اعتمادی ؛ عصر ِ صحبت های در گوشی ، عصر ِ پرونده های کلان… عصر دویدن های پنهانی و فرار های بی دلیل .عصر ؛ عصر ِ عشق نبود ، عصر دلدادگی ،نگاه های پنهانی شرم و حجب و حیا نبود .عصر معجزات کوچک ِ بین دو عاشق نبود … عصر ِ ما نبود!! اما در حوالی همین دیکتاتوری و قفس اندیشه در همین عصر سیاست زده و جنگ روانی بود که چشمان ما رسوایی مان را فریاد زدند و عشق به حادثه ای آغاز شد ….

* تنگ دلی …

سپتامبر 28, 2009 با نجات

تو بگو یک کلمه ، حتی همان را هم نمی توانم بنویسم . این حس ِ گنگ ِ عجیب و دوست داشتنی را دلم میخواهد خودم مزه مزه کنم فقط خودم …