ژوئن 29, 2009 by نجات
اگر حوصله ام را داشته باشید ، میتوانم از غم ها ، بی صبری ها وترس ها و خستگی هایم داستان ها بگویم . از دوستان در بندم ، از گریه های پنهانی مامان و … من اگر حوصله تان را داشته باشم بازوانم را میگشایم ، تک تکتان را به آغوشم میکشم تا آرام هق هقتان را سر بدهید .مسئله اما حوصله داشتن / نداشتنمان نیست ، * هر قدر که به غم میدان بدهی ، میدان میطلبد ، و باز هم بیشتر ، و بیشتر …هر قدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد میکشد ، سلطه میطلبد ، و له میکند .. غم ،عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش ، نمیگریزد مگر آنکه بگریزانی اش ، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سر کوبش کنی.
* زنده یاد نادر ابراهیمی /چهل نامه ی کوتاه به همسرم
ارسال شده در ثبت زندگی, خفقان, خوب نیستم هیچ, درویش ِ پیر | 3 Comments »
ژوئن 21, 2009 by نجات
دلم میخواهد این تلفن را از پریز بکشم بیرون بلکه صدای زنگش را نشوم ، بلکه این سیل ِ تسلیت ها که داغ مامان را تازه میکند که شعله ورش میکند خاموش شود . بلکه نشوم پدر بزرگ خوبم دیگر نیست ، که با اولین الله اکبر اذان صبح پر کشید . بلکه یادم برود تازه داشت خوب میشد و آرام آرام با کمک چند قدمی بر میداشت ،بلکه مجبور نشوم طوطی وار مامان را دلداری بدهم که مرگ حق است _ که هیچ دردی دوا نمیکند این حرف_ که پدر بزرگم راحت دل کند ، آرام بود ، خوش بود از فرزندان ، نوه ها و نتیجه هایش .
* واژه ها از دستم می لغزند … حرف هایم دل به سکوت همیشگی ام سپرده اند
ارسال شده در ثبت زندگی, خفقان, خوب نیستم هیچ | Leave a Comment »
می 2, 2009 by نجات
بغض اردی بهشت است ! می بارد با خشم بر سرمان ، غم ما ، غم دل ها ؛ غم دلتنگی و نگرانی ؛ غم تو که با خنده و حرص خرده میگرفتیم به دود سیگارت ؛ غم دلتنگی قهقه های تو نیک دختر ؛ غم حس لطیف زنانه مان ، غم ِ تو با آن همه نو نگران ها و دن وری ها ، غم ِ حس خوب دوستی ، بی شیله پیلگی ، غم ِ تو ( آقام فلانی ) غم ِ سلام های سریع گذرا ، غم ِ عدد آوردن چای … غم این هاست … غم نبودنتان اینجا بیرون میله ها …
* خدای من بیداری ؟
ارسال شده در ثبت زندگی, خفقان, خوب نیستم هیچ | Leave a Comment »
آوریل 30, 2009 by نجات
دیده ای آدم مردهای را که زیر خنده های زورکی اش پنهان شده و دم نمیزند ؟
این روزها ببین مرا !
* چه خوب که بارانی هست تا فریاد ِ دلتنگی بر سرش بکشی .
ارسال شده در خفقان, خوب نیستم هیچ | Leave a Comment »
آوریل 21, 2009 by نجات
این دوربین دوست داشتنی الان مال منه ؟ باور کنم یعنی ؟

پ ن ) بسی ذوق دارم !
ارسال شده در آبی خوش رنگ ِ من, ثبت زندگی, کبکمان خروس می خواند | 3 Comments »