نوامبر 13, 2009 با نجات
هفته ی خوبی نداشتم راستش را بخواهی ، نه اینکه اتفاق خاصی افتاده بود یا چیزی نه ! ولی به قول مریم اگر بخواهم یک خط کش ِ 10 سانتی بگذارم و بگویم این هفته چقدر خوب بود میگویم 2 سانت ! آن هم فقط به خاطر روز سه شنبه ای که با نرگس رفتیم مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور و بعد هم دونات که حرف بزنیم از همه جا و همه کس و روزهای که می آیند و میروند و شاید فقط ِ فقط برای همین 3 شاخه گل ِ نرگسی که توی گلدان یشمی ام خشک شده اند . یعنی کل هفته را در نظر بگیری مزخرف بود. از همه نظر صفر بودم احساس ،عقل ، شور و هیجان و موسیقی و فیلم و کتاب و عکس ! این ها را نمی نویسم که بگویم من ناخوشم یا نمی نویسم که بار مسئولیت تو زیاد شود و یا اینکه بنشینی به فکر کردن که چه کار باید کرد ، واقعیت این است که هیچ کاریش هم نمیشود کرد ، آدم ها همیشه که 100 نیستند یک وقت هایی هم میشوند 50 میشوند 10 اصلن زیر 10 ! همیشه که نمی شود در اوج پرواز کرد ؟ می شود ؟ گاهی خسته می شوی گاهی دلت برای غم هم تنگ میشود ، نگو توی دنیایی که پر از غم است دلمان برای غم که نباید تنگ بشود ! خوب من این مدلی ام ، دلم غم میخواهد ، خنده میخواهد ، شور میخواهد گریه میخواهد … همه چی اصلن ! حالا این هفته ام بشود 2 شاید هفته ی بعدی بشوم 10 اصلن ، نمی دانم فقط این را میدانم که توی دفتر زندگی من فقط رنگ آبی نیست ، یک وقت هایی خاکستری یک وقت هایی سیاه یک وقت های بنفش یک وقت هایی سرخابی یک وقت هایی به رنگ انار …
* تو بخند ، من خوب میشم …
ارسال شده در اوهوم !, ثبت زندگی, حس, نتیجه های افلاطونی, کج خلقی ها | بیان دیدگاه »
اکتبر 19, 2009 با نجات
دموکرات ترین آدم ها ، دیکتاتور های آینده اند !
ارسال شده در آدم های سه نقطه, اوهوم !, درویش ِ پیر, نتیجه های افلاطونی | 4 نظرات »
اکتبر 15, 2009 با نجات
مثلا چه خوب میشد اگر من هم مث کوهن می نوشتم / می خواندم “ایتس فور این د ِ مورنینگ د ِ اند آف دی سمبر …” و بعد خواندنش خوش می آمد و لحنش این طور نمی شد که ساعت 4 صبح و الخ .. اصولا مشکل همیشه این شروع نوشتاری است که با هیچ چیزی خوش نمی آید و دهن کجی کنان لج تو را در می آورد ! خلاصه ی کلام اینکه 8 شب است و من اینجا پشت میز نشسته ام و انبوه این روان نویس های سه گوش استدلر را ریخته ام دورم تا ؟! تایش را هم خودم نمیدانم ، یعنی اصلن نمی دانم چه میخواهم بنویسم و چرا؟! صرفا همین را می دانم که حوصله ام سر رفته و کتاب هایم صدایم نمیزنند و موسیقی خاصی دلم را قنج نمی زند و چشم دوخته ام به این گوشی قرمزم که کی چراغ میزند که یعنی اس ام اسی ، تکی ، چیزی داری و این وسط خودم هم بیکار نباشم !!
*22 مهر ماه
* پشیمان شدی خواندیش ؟!
* با روان نویس خاکستری تیره نوشتمش ، به رنگ ِ همان لحظه ی کشدار ِ کسل
ارسال شده در ثبت زندگی, حس, درویش ِ پیر, همین جوری های الکی | بیان دیدگاه »
اکتبر 12, 2009 با نجات
من گیج شده ام و مبهوت و مانده ام به چه کنم هایی که رنگ درد گرفته اند و این وسط تو برایم حکم تنفس مصنوعی را پیدا کرده ای که هی به زندگانی برم میگردانی ! مانده ام برای چه به خودم امید می دهم که مثلا کسی اعدام نمی شود ، برای کسی 5 سال حبس تعزیری نمی برند و کتاب های کتاب خوانه ها به اصطلاح پاک سازی نمی شوند ؟! مانده ام چرا این جسم لعنتی را به دانشکده کذایی_که شده محل آدم هایی که روز به روز نچسبیشان بیشتر توی ذوق میزند_ می برم که به اصطلاح چیزی بارم شود که نمی شود!!! آخرش که چه ؟! هوم ؟! کنار این بزرگ درد هایی که تسخیرم میکنند که درشان حل می شوم و گم و میشوم و پیدا نمیکنم خودم را ، دست هایت را محکم چسبیده ام تا یادم بیاوری چه بوده ام ؟ که دوباره با کتاب ها و موسیقی و عکس آشتی ام بدهی … که بشوم همان دخترک ِ خوش خوشانی که به ترک دیوار هم میخندید _ نه این دخترکی که ابروهایش با اخمی بهم گره خورده اند _ که دوباره با تجریش ، شریعتی و کریمخان و کافه هایم آشتی کنم و بروم توی شهر کتاب ها آنچنان عاشقانه شعر بخوانم که همه متعجب نگاهم کنند ، که شرم نکنم از گاز زدن یک سیب ِ سرخ توی پیاده رو یا بلند قهقه ای …سردرد و معده درد عصبی نداشته باشم ! گردن درد بی درمان نداشته باشم ! غم را به مبارزه بطلبم نه به خودم …
* چشمهای نگرانت اگر نبود …
*از شنیدنش سیر نمی شوم …
ارسال شده در ثبت زندگی, خفقان, خوب نیستم هیچ, درویش ِ پیر, کج خلقی ها | بیان دیدگاه »
اکتبر 5, 2009 با نجات
عصر ؛ عصر دیکتاتوری بود نه دموکراسی و انسان در دروغ عظیم ِ آزادی جان می داد و متهم بود به اندیشه به فکر به خلاقیت .عصر ؛ عصر بی اعتمادی ؛ عصر ِ صحبت های در گوشی ، عصر ِ پرونده های کلان… عصر دویدن های پنهانی و فرار های بی دلیل .عصر ؛ عصر ِ عشق نبود ، عصر دلدادگی ،نگاه های پنهانی شرم و حجب و حیا نبود .عصر معجزات کوچک ِ بین دو عاشق نبود … عصر ِ ما نبود!! اما در حوالی همین دیکتاتوری و قفس اندیشه در همین عصر سیاست زده و جنگ روانی بود که چشمان ما رسوایی مان را فریاد زدند و عشق به حادثه ای آغاز شد ….
* تنگ دلی …
ارسال شده در آبی خوش رنگ ِ من, ثبت زندگی, حس, درویش ِ پیر | بیان دیدگاه »