دلم یک بلند گو میخواهد و کمی شجاعت تا همه ی خشمم را یکجا فریاد کنم بعد بلرزم از خشم و بعد قهقهه بزنم به خودم که هوی ! مگر اینجا شالیزار است ؟
دلم یک بلند گو میخواهد و کمی شجاعت تا همه ی خشمم را یکجا فریاد کنم بعد بلرزم از خشم و بعد قهقهه بزنم به خودم که هوی ! مگر اینجا شالیزار است ؟
جولای 11, 2008 در t 7:54 ب.ظ |
جقد خوبه آدم همه وجودشو داد بزنه..
حالا چه می خواد شالیزلر باشه چه شهر!!
جولای 11, 2008 در t 8:29 ب.ظ |
کودک درونته
جولای 11, 2008 در t 8:35 ب.ظ |
همه جای زمین شالیزار تو دختر خانم
جولای 11, 2008 در t 9:27 ب.ظ |
ببينم نكنه….؟؟
جولای 11, 2008 در t 9:32 ب.ظ |
بلند گو از من شجاعت از تو !
جولای 11, 2008 در t 10:43 ب.ظ |
زیباست اینجا، مثل خودت..
جولای 11, 2008 در t 10:44 ب.ظ |
این چرا لبخنده آرومه منو تا نیشه شکلکش باز کرد؟ دونقطه دی
جولای 12, 2008 در t 2:52 ق.ظ |
خونه ی جدیدت مبارک…
جولای 12, 2008 در t 8:44 ق.ظ |
البته در این صورت کار به قهقهه نمی رسد پیش از آن گلویتان را می گیرند …
خانه جدید مبارک
اینجا خیلی بهتره نمی دونم چرا
جولای 12, 2008 در t 3:33 ب.ظ |
ميدانستم يك كاسه اي زير نيم كاسه ات هست . البته خودم هم اينروزها درگيرم و كمتر پايم به كافه باز ميشود .
..دي
جولای 12, 2008 در t 7:36 ب.ظ |
وای وای ببین چه میکنه این نجات…چه میکنه این نوشته ها…چه میکنه این فریاد!!!!!!!:)
جولای 13, 2008 در t 10:11 ب.ظ |
دو روز پیش ، داشتم وبلاگ ِ یکی از بچه ها رو می خوندم و از سوتی هش می خندیدم ، اما نمی دونم چرا یهو بی خبر بغض کردم و دست هام رو روی صورتم گذاشتم و بی صدا گریه کردم . این فریادهای خفه شده ، شده اند یک بغض اندازه ی یک سیب در گلوم .
جولای 14, 2008 در t 12:58 ب.ظ |
سخت نگير
دلمان خيلي چيزها مي خواهد خير سرش !
جولای 16, 2008 در t 5:04 ق.ظ |
روحی که مسکن می خواهد …. دلی که بلند گو …. و فریاد در شالیزار …..
جولای 17, 2008 در t 5:43 ب.ظ |
شاید هست…شاید همیشه همه جا همان است که می خواهیم…