نوشته‌های پیشین

By نجات

دلم یک بلند گو میخواهد و کمی شجاعت تا همه ی خشمم را یکجا فریاد کنم بعد بلرزم از خشم و بعد قهقهه بزنم به خودم که هوی ! مگر اینجا شالیزار است ؟

15 نظر to “نوشته‌های پیشین”

  1. اشک های مسیح می گوید:

    جقد خوبه آدم همه وجودشو داد بزنه..
    حالا چه می خواد شالیزلر باشه چه شهر!!

  2. سپهر می گوید:

    کودک درونته

  3. محمد می گوید:

    همه جای زمین شالیزار تو دختر خانم

  4. نوشين می گوید:

    ببينم نكنه….؟؟

  5. :: My View :: می گوید:

    بلند گو از من شجاعت از تو !

  6. امین می گوید:

    زیباست اینجا، مثل خودت.. :)

  7. امین می گوید:

    این چرا لبخنده آرومه منو تا نیشه شکلکش باز کرد؟ دونقطه دی

  8. Mohammad86 می گوید:

    خونه ی جدیدت مبارک…

  9. طه می گوید:

    البته در این صورت کار به قهقهه نمی رسد پیش از آن گلویتان را می گیرند …
    خانه جدید مبارک
    اینجا خیلی بهتره نمی دونم چرا

  10. محمد رضا می گوید:

    ميدانستم يك كاسه اي زير نيم كاسه ات هست . البته خودم هم اينروزها درگيرم و كمتر پايم به كافه باز ميشود .
    ..دي

  11. مریم می گوید:

    وای وای ببین چه میکنه این نجات…چه میکنه این نوشته ها…چه میکنه این فریاد!!!!!!!:)

  12. قهوه ی تلخ می گوید:

    دو روز پیش ، داشتم وبلاگ ِ یکی از بچه ها رو می خوندم و از سوتی هش می خندیدم ، اما نمی دونم چرا یهو بی خبر بغض کردم و دست هام رو روی صورتم گذاشتم و بی صدا گریه کردم . این فریادهای خفه شده ، شده اند یک بغض اندازه ی یک سیب در گلوم .

  13. ذهن چسبناك می گوید:

    سخت نگير
    دلمان خيلي چيزها مي خواهد خير سرش !

  14. بابک اسماعیلی می گوید:

    روحی که مسکن می خواهد …. دلی که بلند گو …. و فریاد در شالیزار …..

  15. نرگس می گوید:

    شاید هست…شاید همیشه همه جا همان است که می خواهیم…

يك پاسخ برايش بگذاريد