خودت مانده ای و حضوری نچسب که نمی دانی چه اش کنی و دلی بی تاب که
می دود تا دشت آن سوی دیوار و نگاهی که پر میزند …
پر میزند برای رقص ِ موزون واژه ها … واژهایی که اختیارشان دیگر با تو نیست …
دلت ؟ آه از دل … مبهم مانده و تو از درکش عاجزی … هوس ِ باران دارد و کویر …
هوس ِ ایمان دارد و کفر …هوس ِ ماندن و رفتن .
چه میشد گم میشدی ؟ نه ! کنده می شدی از این جهان …
لعنت ِ آسمان انگار هجوم آوده …
می دانی چه می گویم ؟ می فهمیم ؟ می بینیم ؟
می دانم هر چه توصیف کنم برایت گنگ میشود … چه انتظار از حضوری گنگ ؟!
جولای 18, 2008 در t 7:12 ب.ظ |
چه انتظار از حضوری گنگ
جولای 18, 2008 در t 7:16 ب.ظ |
جولای 18, 2008 در t 7:42 ب.ظ |
عالم این خاک و هوا عالم کفر است و بلا
در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم
جولای 18, 2008 در t 7:45 ب.ظ |
این روز ها همه چیز گنگ است انگار …
جولای 18, 2008 در t 10:07 ب.ظ |
چرا اینقدر تلخ؟ اصلاً چرا همه تلخ شدند و گنگ این روز ها؟ آسمان هم با ما سر ناسازگاری برداشته انگار… تو را به خدا لحظه ای فکر کنید جلوی دوربین عکاس نشسته اید؛ لبخند لطفاً.
جولای 19, 2008 در t 7:10 ق.ظ |
ساده باش با پيچيدگيهاي ديگران / بگذار غلط بخورن روي فهم تو / باور كن به جايي برنميخورد / تازه اين ابتداي راه است / هنوز تا صبح بسيار مانده / از شبهاي ماست كه ديگر چيزي نمانده دخترك !
جولای 19, 2008 در t 3:10 ب.ظ |
چقدر قشنگ شده اينجا. با اين نوشته ها و پريويو لينك ها!
جولای 19, 2008 در t 3:53 ب.ظ |
ها؟!
جولای 19, 2008 در t 5:01 ب.ظ |
هوس کفر دارد…هوس ک ف ر…آه از این بازی ها که واژه ها شورع می کنند و قلم را وا می گذارند…