By نجات

 خودت مانده ای و حضوری نچسب که نمی دانی چه اش کنی و دلی بی تاب که

 می دود تا دشت آن سوی دیوار و نگاهی که پر میزند …

پر میزند برای رقص ِ موزون واژه ها … واژهایی که اختیارشان دیگر با تو نیست …

 دلت ؟ آه از دل … مبهم مانده و تو از درکش عاجزی … هوس ِ باران دارد و کویر …

هوس ِ ایمان دارد و کفر …هوس ِ ماندن و رفتن .

چه میشد گم میشدی ؟ نه ! کنده می شدی از این جهان …

 لعنت ِ آسمان انگار هجوم آوده …

می دانی چه می گویم ؟ می فهمیم  ؟ می بینیم ؟

می دانم  هر چه توصیف کنم برایت گنگ میشود … چه انتظار از حضوری گنگ ؟!

9 نظر to “”

  1. بابک اسماعیلی می گوید:

    چه انتظار از حضوری گنگ

  2. Mohammad86 می گوید:

    :)

  3. طه می گوید:

    عالم این خاک و هوا عالم کفر است و بلا
    در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم

  4. طه می گوید:

    این روز ها همه چیز گنگ است انگار …

  5. محمد می گوید:

    چرا اینقدر تلخ؟ اصلاً چرا همه تلخ شدند و گنگ این روز ها؟ آسمان هم با ما سر ناسازگاری برداشته انگار… تو را به خدا لحظه ای فکر کنید جلوی دوربین عکاس نشسته اید؛ لبخند لطفاً.

  6. شب نقره اي می گوید:

    ساده باش با پيچيدگيهاي ديگران / بگذار غلط بخورن روي فهم تو / باور كن به جايي برنميخورد / تازه اين ابتداي راه است / هنوز تا صبح بسيار مانده / از شبهاي ماست كه ديگر چيزي نمانده دخترك !

  7. دلقك می گوید:

    چقدر قشنگ شده اينجا. با اين نوشته ها و پريويو لينك ها!

  8. كياكوچولو می گوید:

    ها؟!

  9. نرگس می گوید:

    هوس کفر دارد…هوس ک ف ر…آه از این بازی ها که واژه ها شورع می کنند و قلم را وا می گذارند…

يك پاسخ برايش بگذاريد