آفتاب داغ مرداد جان به سرم کرده ، ایستاده ام برای تاکسی ، به هر که میگویم آرایاشهر تخته گاز میرود گویی که آدرس نا کجا آباد داده باشم ، ماشینی می ایستد تاکسی نیست اما مسافر میزند، چند قانون نانوشته به من ثابت کرده صندلی عقب امن تر است . مینشینم ، بادی که میپیچد کلافه ام کرده ، شیشه را تا نیمه بالا میدهم ، صدای ِ راننده را میشنوم که میگوید عجب عطر خوش بویی ! یخ میزنم ، زیر لب تشکری میکنم و اخم کنان بیرون را نگاه میکنم ، حس میکنم دستش به سمت آیینه میرود و تنظیمش میکند که بهتر ببیندم ،خودم را میچسبانم به در ، توی دلم میگویم چیزی نیست ببین هی بوق میزند برای مسافر ، از شانس و اقبال من کسی آریا شهر یا مستقیم هم نمیرود ، نگاه کثیفش را حس میکنم ، حریص تر و حریص تر ، نرسیده به سازمان آب پرخاشگرانه میگویم همین جا ، ممنون ، می ایستد ، 500 تومانی را سر میدهم توی دستش و از تماس دستی که قصد داشتنش را داشت جلو گیری میکنم و هراسان از آنجا دور میشوم ، رد نگاهش را هنوز حس میکنم انگار پوستم را می سوزاند ، دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم ، حس زنی را داشتم که عریان گوشه ای ایستاده و مردی با نگاه کثیفش نرخ حراجش میزند . روانه میشم به سمت ایستگاه تاکسی تا بروم ولی عصر … هدفون را میچپانم توی گوشم و پر سر و صدا ترین آهنگ های ممکنه را گوش میدهم تا حواس خودم را پرت کنم ، فایده ای ندارد … سر کلاس نشسته ام آقای میم می پرسد ؟ آر یو اکی نجات ؟ بهانه می آورم : ایتز هات اند آیم وری . سوال پیچم میکند جواب میدهم امابا نگاه میفهمانمش ناخوشم به پرو پایم نپیچد … توی ذهنم با سیستم تاکسی رانی ایران دعوا میکنم ، که چرا واقعا تاکسی ، تاکسی نیست ، چرا آن حریم شخصی را که میخواهی تویش نداری ؟ و چرا نباید برای هر مسیری که میخواهی تاکسی باشد و تو با تاکسی متر ، هزینه را حساب کنی ….و هنوز در عجبم از این بیماران ِ ج ن س ی کشورم که روز به روز زیاد تر می شوند و کمتر نه !
اوت 13, 2011 در 7:57 ب.ظ. |
یکی از دردهای جامعه است….یکی دو ساله درست نشده که به این زودی ها خوب شود….زمان میخواهد….
قلم شیوایی دارید….:)
خوشحال میشوم اگر سری هم به وبلاگ من بزنید
http://raahaaa.wordpress.com/