فاصله ی دست های من و تو زیاد که نیست ، هست ؟
آگوست 30, 2009 با نجات
آخرش
یک روز سرد پاییزی
که باد برگ های سرخ و زردش را
امید زندگی دیگر میدهد
شتابان
به سوی خیابان تنگمان می دوم
کفش های سپیدم را در می آورم
کاپوت ماشینت را
به لعنت نشستن می فرستم
با رژ آلبالویی خوش رنگم می نویسم
از دوست داشتنت بیزارم
امضا ء هم میکنم دیوانه !
تو دیوانه ات را پیدا میکنی نه ؟
* نوشته شده در یک روز سرد پاییزی / یک سال پیش …
جولای 21, 2009 با نجات
نه ! من هیچ حس خاصی برای بیست سالگی ام ندارم ، تاکید میکنم هیچ حسی ، نه حس گنگ ، نه خوب ، نه بد و نه حتی ترس … انگار مدت ها از آن وقت هایی که برای دور شدن از لی لی و تاب تاب عباسی و آب نبات چوبی سال ها را می شمردم ، گذشته است . دیگر نه ذوق بزرگ تر شدنی هست و نه حتی حسرت کودکی …هر چه باشد ما دخترکانی بودیم که جوانی نکرده پیر شدیم …دیگر چه فرق میکند بیست ساله باشی یا بیست و چند ساله … هنوز هم میشود کودک وارانه لی لی بازی کرد یا با کمری خم شده زیر بار غم های زندگی تحمل و صبر راصرف کرد …
ژوئن 29, 2009 با نجات
اگر حوصله ام را داشته باشید ، میتوانم از غم ها ، بی صبری ها وترس ها و خستگی هایم داستان ها بگویم . از دوستان در بندم ، از گریه های پنهانی مامان و … من اگر حوصله تان را داشته باشم بازوانم را میگشایم ، تک تکتان را به آغوشم میکشم تا آرام هق هقتان را سر بدهید .مسئله اما حوصله داشتن / نداشتنمان نیست ، * هر قدر که به غم میدان بدهی ، میدان میطلبد ، و باز هم بیشتر ، و بیشتر …هر قدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد میکشد ، سلطه میطلبد ، و له میکند .. غم ،عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش ، نمیگریزد مگر آنکه بگریزانی اش ، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سر کوبش کنی.
* زنده یاد نادر ابراهیمی /چهل نامه ی کوتاه به همسرم
ژوئن 21, 2009 با نجات
دلم میخواهد این تلفن را از پریز بکشم بیرون بلکه صدای زنگش را نشوم ، بلکه این سیل ِ تسلیت ها که داغ مامان را تازه میکند که شعله ورش میکند خاموش شود . بلکه نشوم پدر بزرگ خوبم دیگر نیست ، که با اولین الله اکبر اذان صبح پر کشید . بلکه یادم برود تازه داشت خوب میشد و آرام آرام با کمک چند قدمی بر میداشت ،بلکه مجبور نشوم طوطی وار مامان را دلداری بدهم که مرگ حق است _ که هیچ دردی دوا نمیکند این حرف_ که پدر بزرگم راحت دل کند ، آرام بود ، خوش بود از فرزندان ، نوه ها و نتیجه هایش .
* واژه ها از دستم می لغزند … حرف هایم دل به سکوت همیشگی ام سپرده اند