خوب که فکر میکنم می بینم داستان ِمن و تو نا نوشته به آخر رسید . کلاغی به خانه نرسید و چرایی ماند بی جواب که تو هی بر دل میکوبیش و دم نمی زنی

من اما صبر پیشه کردم ، دست زیر چانه زدم و این تلاش ِ بی هوده ات را برای به پایان رساندن نظاره میکنم . فکر میکنم تو اصلا مرا نشناخته ای ! اگر

 می شناختی می دانستی من زبان ِ رفتار انسان ها را از برم !

 جواب سوال ِ من همانی است که چندی پیش گفتی … من شیرینم آنقدر که گاهی دل ِ آدم ها را میزنم …

و این شیرینی آخر دلت را زد !

بیا پایانش را من خودم برایت مینویسم ، تو آرام بگیر !

و آخر همه چیز تمام شد نقطه ته خط .

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: