گاه دویدن است بانو … بدویم ؟

چشم که باز میکنم ، ناباورانه میبندمش . من درجا زده ام درجا ؟! در آستانه مانده ام و جرات ِ دویدنم نیست ؟ ! من ؟ آن هم من ؟ چه کردم من این زمان را ؟ رویا بافی ؟  خیال پردازی ؟ سرخوشی؟ مستی ؟ !!!!ردیف کتاب های نخوانده توی کتابخانه ، فایل های دانلود شده ، ذغال و کنته ی نقاشی که کج کج نگاهم میکند و آن سنتور زیر تخت ، جزوه های روی میز ، سیلی ام میزند که چرا مانده ای ؟ چرا راکدی ؟ زبان ِ سخنم هم هست ؟ روی نگاهم می ماند ؟ دلم می خواهد بکوبم خودم را ، لهش کنم اصلن ، فحشش بدم و بگویم لعنتی … لعنتی …

 

 * بر من حرام باد دمی آرام بودن ….

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: