نم نم که می باری …

نم نم که می باری می دانم روزم خوش خواهد بود … نم نم که می باری، ابرهایت که تیره_ روشن می شوند . هوا که خنک می شود و میزند به صورتم و این گر گرفتن های دم به دم که آرام می شوند دیگر چشم هایم نمی سوزد ، نفس هایم سنگین نمی شود .  بغض نمی کنم . نم نم که می باری ، دلم تر میشود و قدم میزنم کنار این خیابان های گر ِ گور تهران ، بعد مهربان می شوم . نگاهم شوق می گیرد . با نرگس و مریم این پاسداران را هی بالا پایین می کنیم آن وقت . می رویم توی آن مغازه ِ دنج که از هر طرفش رنگ ها برایت خاطره می سازند  _ مداد رنگی ها ، پاستل های خشک ، رنگ روغن ها ، قلم مو ها _ بعد به فروشنده می گویم مغازه اش را دوست دارم فقط برای دلنوازی و دنج بودنش . لبخندش را مهربانتر پاسخ می دهم حتی . نم نم که می باری … تحمل کوله ی سنگینم راحت تر میشود . شهروند امروز را که می خرم احمقانه تر به کروبی و خاتمی می خندم . حرص نمیزنم دیگر . نم نم که می باری آن وقت من چای خوردن تو دانشکده را دوست دارم . خندیدن با بچه ها و شیطنت را دوست دارم .  اصلا نم نم که می باری  دنیا آبی میشود آن هم خوش رنگ .

 

* ترسی نیست از باز کردن نظرات . دل ِ باز کردنش نیست فقط ! (مخاطب خاص )

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: