دل گیجه …

دل من گیج میزند …

 وقتی  مغموم می بینتتان . میفهمید گیج میزند! وا میرود و بعد مثل پنیر پیتزا کش می آید و کش می آید و هی صبر میکند برای لبخند . برای مهر نگاهی . برای ذوقی شاید  . نه لبخند ، نه مهر نه ذوق و روز ها سیاه تر تر تر تر … این وقت ها دلم خودش را می اندازد توی چاه و مغزم میرود که بمیرد یعنی خیلی وقت است که مرده است بعد من آب می شوم آب می شوم و آب . بعد نمی فهمم این چیزها که بهش  کشتی میگویند چرا هی میرود توی هم ! و نگاهم رنگ رنجشان پر رنگ تر می شود.خوب آن وقت می شوم قهوه می شوم تلخ ِ تلخ ِ تلخ .

می شود دستتان را به من بدهید تا با مهر بگیرمشان ؟ و شعر ؟ نه شعرهم نه …. تازگی ها شعر هم غمگین ترتان میکند . و نگاهتان را برای چند ثانیه قرضم بدهید تا به آسمان ببرم ؟ و خیالتان را دمی آسوده کنید از قیل و قال ؟ نمی شود ؟ هوم ؟ خوب میفهمم که نمی شود یعنی رنجتان از سر آسودگی نیست . خوش خیالی و بچگی نیست . اما راستش را بخواهید ، دلم برای لبخند حقیقیتان تنگ است : نون ، میم ، ز ،میم ، نون ،الف ،میم ، طا ، پ ، الف ، جیم . دل من گیج میزند در برابرتان …

Advertisements

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s


%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: