من یک مرگیم هست میدانم …

چند وقتی هست که خودم را هی عق میزنم .چندشم میشود وقتی خودم را در آینه میبینم . حرف که میزنم دلم میخواهد بمیرم دلم میخواهد بزنم توی دهنم و بگویم خفه شو . راستش را بخواهی از خودم متنفر شده ام ! هی یقه ی خودم را میگیرم فحش بارش میکنم پرتش میکنم آن طرف .هی انتقاد هی سرکوب هی فحش و بد وبیراه !اعتماد به نفسم را نمیدانم کجا گم کرده ام . خودم را قایم کرده ام مبادا کسی ببینتم . مبادا کسی بپرسد خوبی ؟ مبادا بگویند نجات چه بر سرت آمده ؟ که من مجبور شوم بگویم نمیدانم و واقعن نمیدانم . من فقط میدانم یک مرگیم هست یک دردی دارم . یکی چیزی من را مثل خوره میخورد . میدانم به قول تو یک چاقوی تیز برداشته ام گذاشته ام روی رگم آرام آرام فشارش میدهم . میدانم دارم میمیرم کم کم . یعنی خودم، خودم را میکشم کم کم .میدانم پرده ی جلو چشمانم رنگش سیاه شده . میدانم دلم برای هیچ کتابی قنج نمیزند .هیچ شعری به شوقم نمی آورد . حوصله ی بحث و جدلم نیست . تاب خنده ام نیست .تاب گریه ام نیست . میدانم شده ام یک آدمی که هر چقدر بزنیش دردی حس نمیکند . اصلا هیچ حس نمیکند …

* مهربانی نکنید برایم . دعوا هم نکنید . گوش هایم از هر دو اش پر است .

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: