کلاس زبان تخصصی دانشکده را نرفتم آخر کدام آدم دیوانه ا ی، نم باران بهاری را به کلاس زبان میفروخت که من بفروشم ؟  باید این شریعتی را میگرفتم و میرفتم بالا و بعد بیایم تا خود ِ سید خندان و بعد هم پارک کوروش را آنقدر بالا و پایین کنم که نفسم میرفت . باید زیر لب شعر میخواندم از حسین پناهی و عباس صفاری و شمس لنگرودی و شاملو … باید دست ِ این آدم های عاشق دیوانه را که  در هراس ماندن و رفتن بودند می گرفتم و بهشان میفهماندم احمقند! همه شان احمقند که عشقشان را به اما و اگر میفروشند ! و چه قدر خوب که فهمیدند بعضی هاشان … باید برمی گشتم دانشکده  چایی تلخ ِ بوفه را مینوشیدم  و فکر میکردم به موهایی که از نم باران فر خورده اند و به هم دانشکده ای هایی که پناه گرفته بودند از باران . وقتی هم می آمدم خانه باید سی دی ستاره های حسین پناهی عزیزم را میگذاشتم که برایم بخواند :  می دونی چیه نازی ؟تو سینم قلبم داره یخ میزنه  / اونوختش توی سرم کوره روشن کردند / سردمه مثل آغاز حیات گل یخ … چه کنم ؟ ها چی کنم …و بعد من پاهایم را توی دست هایم جمع بکنم و چشم به پنجره ی باز نشده ام بدوزم .

پ ن ) من از نظرهای بدون نام و ایمیل بیزارم … از این بزدل هایی که نمیمانند تا جوابشان را بگیرند ! این است که این نظرات را می بندم کسی اگر برایش مهم بود نظرش را به آدم میرساند هر طور که شده !

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: