دلم میخواهد این تلفن را از پریز  بکشم بیرون بلکه صدای زنگش را نشوم ، بلکه این سیل ِ تسلیت ها که داغ مامان را تازه میکند که شعله ورش میکند خاموش شود . بلکه نشوم پدر بزرگ خوبم دیگر نیست ، که با اولین الله اکبر اذان صبح  پر کشید . بلکه یادم برود تازه داشت خوب میشد و آرام آرام با کمک چند قدمی بر میداشت ،بلکه مجبور نشوم طوطی وار مامان را دلداری بدهم که  مرگ حق است _ که هیچ دردی دوا نمیکند این حرف_  که  پدر بزرگم راحت دل کند ، آرام بود ، خوش بود از فرزندان ، نوه ها و نتیجه هایش .

* واژه ها از دستم می لغزند … حرف هایم دل به سکوت همیشگی ام سپرده اند

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: