آخرش

یک روز سرد پاییزی

که باد برگ های سرخ و زردش را

امید زندگی دیگر میدهد

شتابان

به سوی خیابان تنگمان می دوم

کفش های سپیدم را در می آورم

کاپوت ماشینت را

به لعنت نشستن می فرستم

با رژ آلبالویی خوش رنگم  می نویسم

از دوست داشتنت بیزارم

امضا ء هم میکنم دیوانه !

تو دیوانه ات را پیدا میکنی نه ؟

*  نوشته شده در یک روز سرد پاییزی / یک سال پیش …

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: