مثلا چه خوب میشد اگر من هم مث کوهن  می نوشتم / می خواندم  «ایتس فور این د ِ مورنینگ د ِ اند آف دی سمبر …» و بعد خواندنش خوش  می آمد و لحنش این طور نمی شد که ساعت 4 صبح و الخ .. اصولا مشکل همیشه این شروع نوشتاری است که با هیچ چیزی خوش نمی آید و دهن کجی کنان لج تو را در می آورد ! خلاصه ی کلام اینکه 8 شب است و من اینجا پشت میز نشسته ام و انبوه این روان نویس های سه گوش استدلر را ریخته ام دورم تا ؟! تایش را هم خودم نمیدانم ، یعنی اصلن نمی دانم چه میخواهم بنویسم و چرا؟! صرفا همین را می دانم که حوصله ام سر رفته و کتاب هایم صدایم نمیزنند و موسیقی خاصی دلم را قنج نمی زند و چشم دوخته ام به این گوشی قرمزم که کی چراغ میزند که یعنی اس ام اسی ، تکی ، چیزی داری و این وسط خودم هم بیکار نباشم !!

*22 مهر ماه

* پشیمان شدی خواندیش ؟!

*  با روان نویس خاکستری تیره نوشتمش ، به رنگ ِ همان لحظه ی کشدار ِ کسل

Advertisements

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: