Archive for the ‘آدم های سه نقطه’ Category

اکتبر 19, 2009

دموکرات ترین آدم ها ، دیکتاتور های آینده اند !

Advertisements

آوریل 14, 2009

کلاس زبان تخصصی دانشکده را نرفتم آخر کدام آدم دیوانه ا ی، نم باران بهاری را به کلاس زبان میفروخت که من بفروشم ؟  باید این شریعتی را میگرفتم و میرفتم بالا و بعد بیایم تا خود ِ سید خندان و بعد هم پارک کوروش را آنقدر بالا و پایین کنم که نفسم میرفت . باید زیر لب شعر میخواندم از حسین پناهی و عباس صفاری و شمس لنگرودی و شاملو … باید دست ِ این آدم های عاشق دیوانه را که  در هراس ماندن و رفتن بودند می گرفتم و بهشان میفهماندم احمقند! همه شان احمقند که عشقشان را به اما و اگر میفروشند ! و چه قدر خوب که فهمیدند بعضی هاشان … باید برمی گشتم دانشکده  چایی تلخ ِ بوفه را مینوشیدم  و فکر میکردم به موهایی که از نم باران فر خورده اند و به هم دانشکده ای هایی که پناه گرفته بودند از باران . وقتی هم می آمدم خانه باید سی دی ستاره های حسین پناهی عزیزم را میگذاشتم که برایم بخواند :  می دونی چیه نازی ؟تو سینم قلبم داره یخ میزنه  / اونوختش توی سرم کوره روشن کردند / سردمه مثل آغاز حیات گل یخ … چه کنم ؟ ها چی کنم …و بعد من پاهایم را توی دست هایم جمع بکنم و چشم به پنجره ی باز نشده ام بدوزم .

پ ن ) من از نظرهای بدون نام و ایمیل بیزارم … از این بزدل هایی که نمیمانند تا جوابشان را بگیرند ! این است که این نظرات را می بندم کسی اگر برایش مهم بود نظرش را به آدم میرساند هر طور که شده !

مارس 2, 2009

برایم قصه ای بگو ، قصه ای لطیف با طعم ترش و شیرین کودکی ، از سیندرلایی که کفشش گم نشده و دلش را نا مادریش نشکانده و از شاهزاده ی عاشقی که قرار است همه  ی عمررا به خوبی و خوشی با معشوقه اش در کاخ سپیدشان بگذراند … تو قصه ات را بگو مهم نیست که من چشمهایم بارانی است . بگذار من قصه ی سراسر دروغ کودکی را بشنوم و بعد به خواب ِ عمیقی فرو بروم که در پسش بیداری نباشد . تو قصه ات را بگو شاید من فراموش کنم بالا نیامدن نقسم را …از دنیایی بگو  بدون دروغ و دورنگی و از آدم هایی که به خودشان حراج ِ هوس نمیزنند  و از درختان سرو که همیشه سبز می مانند ، شاید گل هایم آرام بشوند و نلرزند . که من کور بشوم نبینم این همه خرد شدنشان را …آی آقا / خانم خدا بس است دیگر آن هنذفری را از گوش هایت در بیاوربرای ما قصه ای بگو که به خواب برویم که فراموش کنیم همه ی حماقتمان را …  

* سنگ شدیم … به خدایم قسم سنگ شدیم .

*پیش تر ها مرده بودم امروز اما جسدم بر دار زدند.

عر بزن !

فوریه 26, 2009

حس اون سوسکی رو دارم که یکی با دمپایی دنبالشه ولی نمی زنه توی سرش که بیمریه ! نجات میفهمی نه ؟ !ببین دیازپام ده خورانده اند …!چرا؟ آخه چرا ؟مگه مجبورش کرده بودیم الکی دروغ تحویلمون بده ؟زکار و بارو یارو حال و قال و دلبر ، درگذر …کوه اعتماد دوستی که یهو فرو بریزه آدم منگ میشه نرگس !!! دارم بالا میارم …برو ونک به گوشه ای نشین و ساز زن ، برو چونان به زیر آواز زن ،دد بشو ، دد بشو، بشو تهمتن و زهفت خان گذر !عین خمیر بازی که داده باشی دست یه آدم ! هر سه تامون عین یه خمیر بازی توی دستاش به شکلی که میخواست دراومدیم …چه مانده است در کفت ؟ فقط سرنگ انسلین …تقصیر ماست که همیشه فکر میکنیم آدم هایی که ما باهاشون رابطه داریم و مثل کف دست باهاشون رو راستیم ، همشون خوبن ! بد مال بقیه است ؟ مال ما نیست که ؟ ما زیادی خر بودیم ! میفهمی نجات ؟ خر بودیم !!!دود سیگار را ببین ، برو بمیر .زیر پای را ببین زجان گذر،ز جان زخانمان گذر ، عر بزن ،کوزه ی سفالیت بر در بزن ، گشوده شد چو در ، ز در گذر …می دونی نجات من میترسم ، به خاطر خودت … باید بگذرم ! منو میفهمی نه ؟! …دلت چه شد ؟! دلت چه شد ؟ به باد رفت ، تمام ایده ها و آرزو ز یاد رفت !زیادی خوبی نجات زیادی خوبی اما نباید باشی ! بین گرگها باید گرگ باشی … ببین احاطه کرده است عدد فکر خلق را …خوب نیستی نرگس ! می دونم …نجات باید ببخشیم باید !   زما زما زمادر گذر …من نمی تونم ببخشم شماها شاید بار اولتون باشه که اینجوری خرد میشید ولی من بار اولم نیست ! نمی تونم نجات تو میفهمی نه ؟!!!ببین چگونه جان مشوش است عدد بده ، ببین شهید شد برادرت عدد بده …نمیشه فکر نکرد مریم …نمیشه ! آره ما داریم حرص میخوریم ، داریم اذیت میشیم ، اما باور کن نمیتونیم …زباله شو به جوی آب شو روان ، عدد بده ، زباله شو به گوشه ای زمین هزار ساله شوعدد بده …ولی همین جوری خیلی خوبه که خدایی هست !! من میگم وقتی خدای به اون بزرگی میبخشه ! ما دیگه چه کاره ایم نجات ؟! شور و حال عارفانه را عدد بده …ولی خدا هم تا توبه نکنی ..نرگس این آدم همچنان به دورغ های بی اساسش ادامه میده ! این آدم همچنان میتونه پشت سرمون داستان سرایی که !!  آی مرد سامری خفن شدی ، در سر راه آذری کفن شدی ، ای نماد بی کسی ، ز پیچ و تاب این زمانه چون چلانده اند ز تو رسن شدی …باید تمومش کنیم …تموم!! گذر گذر گذر گذر … 

*یه روز چشم های بیگانه خوان هم از بین میروند …

پوزخند بر ادعای پوچ انسانیت

ژانویه 2, 2009

اصلن من عرب سوسمار خور بو گندو ! اصلن من زبان نفهم ! خر ! میشود توی متمدن باشعور با فرهنگ ! که آرزویت تجاوز سرباز های اسرائیلی به مادران کودکان غزه شده …انسانیت را برایم معنی کنی؟ دربه دری ؟ آوارگی ؟ بیچارگی ؟ ترس ؟ کشته شدن تمام عزیزان جلو چشم ؟ میتوانی ؟ اصلن میتوانی برایم بگویی با کدام لالایی بخوابم ؟ میتوانی بگویی چطور ذهنم را از کابوس ها، ناله ها ، فریاد ها ! نگاه پردرد کودک ِفلسطینی … کودک که نه ! پیر ! پاک کنم ؟شاید هم من باید برایت توضیح بدهم قتل عام ، نسل کشی یعنی چه ؟هوم ؟شاید من باید برایت توضیح بدهم که فلسطین، عراق ، لبنان ، افغانستان ،آفریقاو… یعنی چه ؟فاشیست یعنی چه ؟

 

یوما ما نتخلی عن غزه

یوما ما نتخلی عن غزه

فراموش کرده بودم که تو عرب سومار خور بو گندو را آدم حساب نمیکنی که برایت توضیح بدهد یا اصلن حرف بزند ….