Archive for the ‘ثبت زندگی’ Category

ژوئیه 11, 2010

توی گوشم زمزمه میکردی عزیزم … عزیزم …

این عزیزم گفتن هایت شده اند مسکن …

* بیزارم از تابستان گفته بودم ؟

Advertisements

آوریل 8, 2010

بیدار میشوی از خواب با ترس و دلهره ، تاریکی هم انگار بیشتر خودش را به رخت میکشد ، کلافه ای ، بغض داری ، نیاز داری به حضور فیزیکی اش ، به دستانش ، به آغوش گرمش ، بی اختیار دستت به سمت گوشی میرود  بلکه بتوانی بیدارش کنی و صدایش را بشنوی ، تاب بیدار کردنش را نمی آوری ، این جور وقت هاست که inbox گوشی و smsها نجاتت میدهند و آرام میگیری …

فوریه 19, 2010

آنقدر درگیر اما و اگر و شاید و نمی دانم شده ام که کرکره ی مغزم را پایین کشیدم و تا اطلاع ثانوی فکر کردن تعطیل را هم چسباندم تنگش ….

نوامبر 13, 2009

هفته ی خوبی نداشتم راستش را بخواهی ، نه اینکه اتفاق خاصی افتاده بود یا چیزی نه ! ولی به قول مریم اگر بخواهم یک خط کش ِ 10 سانتی بگذارم و بگویم این هفته چقدر خوب بود میگویم 2 سانت ! آن هم فقط به خاطر روز سه شنبه ای که با نرگس رفتیم  مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور و بعد هم دونات که حرف بزنیم از همه جا و همه کس و روزهای که می آیند و میروند  و شاید فقط ِ فقط برای همین 3 شاخه گل ِ نرگسی که توی گلدان یشمی ام خشک شده اند . یعنی کل هفته را در نظر بگیری مزخرف بود. از همه نظر صفر بودم احساس ،عقل ، شور و هیجان و موسیقی و فیلم و کتاب و عکس ! این ها را نمی نویسم که بگویم من ناخوشم یا نمی نویسم که بار مسئولیت تو زیاد شود و یا اینکه بنشینی به فکر کردن که چه کار باید کرد ، واقعیت این است که هیچ کاریش هم نمیشود کرد ، آدم ها همیشه  که 100 نیستند یک وقت هایی هم میشوند 50 میشوند 10 اصلن زیر 10 ! همیشه که نمی شود در اوج پرواز کرد ؟ می شود ؟ گاهی خسته می شوی گاهی دلت برای غم هم تنگ میشود ، نگو توی دنیایی که پر از غم است دلمان برای غم که نباید تنگ بشود ! خوب من این مدلی ام ، دلم غم میخواهد ، خنده میخواهد ، شور میخواهد گریه میخواهد … همه چی اصلن ! حالا این هفته ام بشود 2 شاید هفته ی بعدی بشوم 10 اصلن ، نمی دانم فقط این را میدانم که توی دفتر زندگی من فقط رنگ آبی نیست ، یک وقت هایی خاکستری یک وقت هایی سیاه یک وقت های بنفش یک وقت هایی سرخابی یک وقت هایی به رنگ انار …

* تو بخند ، من خوب میشم …

اکتبر 15, 2009

مثلا چه خوب میشد اگر من هم مث کوهن  می نوشتم / می خواندم  «ایتس فور این د ِ مورنینگ د ِ اند آف دی سمبر …» و بعد خواندنش خوش  می آمد و لحنش این طور نمی شد که ساعت 4 صبح و الخ .. اصولا مشکل همیشه این شروع نوشتاری است که با هیچ چیزی خوش نمی آید و دهن کجی کنان لج تو را در می آورد ! خلاصه ی کلام اینکه 8 شب است و من اینجا پشت میز نشسته ام و انبوه این روان نویس های سه گوش استدلر را ریخته ام دورم تا ؟! تایش را هم خودم نمیدانم ، یعنی اصلن نمی دانم چه میخواهم بنویسم و چرا؟! صرفا همین را می دانم که حوصله ام سر رفته و کتاب هایم صدایم نمیزنند و موسیقی خاصی دلم را قنج نمی زند و چشم دوخته ام به این گوشی قرمزم که کی چراغ میزند که یعنی اس ام اسی ، تکی ، چیزی داری و این وسط خودم هم بیکار نباشم !!

*22 مهر ماه

* پشیمان شدی خواندیش ؟!

*  با روان نویس خاکستری تیره نوشتمش ، به رنگ ِ همان لحظه ی کشدار ِ کسل