Archive for the ‘حس’ Category

 دیرم شد…

مارس 14, 2012

 دیرم شده، احتمالا خیلی هم دیر، از حمام که بیرون میزنم  ساعت را نگاه میکنم ، 2و نیم ، خوب نیم ساعتی وقت آماده شدن دارم ، گرچه دل درد امانم نمی دهد ، خودم را میکشانم پشت میز آرایش مات می شوم به چشمهایم … چه غمی دارند بی شرف ها، لجم میگیرد ، از خودم، از غمگینی، از کسلی و بی حالی این دو ماهه، آینه را کنار میزنم ، مداد چشمم را بر میدارم یک خط ملیح دخترانه میکشم بالای چشم هایم یک خط مبهم هم پایین ، حوصله رنگ ها را ندارم دلم یک هاله کمرنگ مشکی خواسته انحنای پلک هایم ، یک خستگی دلبرانه برای چشم هایم ، ریمل هم میکشم یک بار به زیر یک بار به رو ، خوشم آمده از نقاشی ام ، چشم هایم خسته و غم ناک هم اگر هست ، دلبرانه شده، توی رژها میگردم مانده ام کدام؟ کدام یکی بهتر است ؟  قرمز؟ نه وحشی میکند چهره ام را، صورتی ؟ خوب نیست، نارنجی مناسب حال امروزم نیست … کالباسی بهتر است کامل کننده ی همین چشم هاست  … همین حس . از چهره ام راضی ترم ، موهای خیسم را می بافم یک کش سبز خوش رنگی بین کش ها پیدا میکنم میزنم تهش ، امان از دست موهای جلو ، وقت سشوار کشیدنشان نیست که صاف شوند به طرفی، از شانه هم که فرار میکنند ، به حال خودشان رهایشان میکنم اصلا ، هر تارش به یه سمت پیچ می خورد، میشود خود ِ خودم . یک نگاه به ساعت که می اندازم هنوز ده دقیقه ای وقت دارم، از بین بافت ها، همان طوسی کوتاه را برمیدارم و برای فرار از نگاه دیگران  پالتوی مشکی ام را ، نگاهم بین شال ها که می چرخد چشمم به شال دو رنگی می افتد که نرگس دو سال پیش برای تولدم خرید ، بنفش و مشکی ، بو میکشم انگار هنوز عطر نرگس از لا به لای تارو پودش می آید، نگاه که میکنم چیزی کم است .. یک چیزی برای دلخوش کردنِ خودم کم است … انگشتر بنفش ِ قدیمی و گوشواره هایی که با هم از بازار خریدیم … آخرین نگاه را که به آیینه می اندازم یک لبخند کوچکی رو لبهایم هست … انگار دوباره خود بیست سالگی ام پیدا شده باشد … انگار که من منم … بنفشه بانوی ِ خوش، هر چند خسته و کمی غم ناک … اما دلبرانه

Advertisements

اوت 13, 2011

آفتاب داغ مرداد جان به سرم کرده ، ایستاده ام برای تاکسی  ، به هر که میگویم آرایاشهر تخته گاز میرود گویی که آدرس نا کجا آباد داده باشم ، ماشینی می ایستد تاکسی نیست اما مسافر میزند، چند قانون نانوشته  به من ثابت کرده  صندلی عقب امن تر است . مینشینم ، بادی که میپیچد کلافه ام کرده ، شیشه را تا نیمه بالا میدهم ، صدای ِ راننده را میشنوم که میگوید عجب عطر خوش بویی ! یخ میزنم ، زیر لب تشکری میکنم و اخم کنان بیرون را نگاه میکنم ، حس میکنم دستش به سمت آیینه میرود و تنظیمش میکند که بهتر ببیندم ،خودم را میچسبانم به در ، توی دلم میگویم چیزی نیست ببین هی بوق میزند برای مسافر ، از شانس و اقبال من کسی آریا شهر یا مستقیم هم نمیرود ، نگاه کثیفش را حس میکنم ، حریص تر و حریص تر ، نرسیده به سازمان آب پرخاشگرانه میگویم همین جا ، ممنون ،  می ایستد ، 500 تومانی را سر میدهم توی دستش و از تماس دستی که قصد  داشتنش را داشت جلو گیری میکنم و هراسان از آنجا دور میشوم ، رد نگاهش را هنوز حس میکنم انگار پوستم را می سوزاند ، دلم می خواهد یک دل سیر گریه کنم ، حس زنی را داشتم که عریان  گوشه ای ایستاده و مردی با نگاه کثیفش نرخ حراجش میزند . روانه میشم به سمت ایستگاه تاکسی تا بروم ولی عصر … هدفون را میچپانم توی گوشم و پر سر و صدا ترین آهنگ های ممکنه را گوش میدهم تا حواس خودم را پرت کنم ، فایده ای ندارد … سر کلاس نشسته ام آقای میم می پرسد ؟ آر یو اکی نجات ؟ بهانه می آورم : ایتز هات اند آیم وری . سوال پیچم میکند جواب میدهم امابا نگاه میفهمانمش  ناخوشم به پرو پایم نپیچد … توی ذهنم با سیستم تاکسی رانی ایران دعوا میکنم ،  که چرا واقعا تاکسی ، تاکسی نیست ، چرا آن حریم شخصی را که میخواهی تویش نداری ؟ و چرا نباید برای هر مسیری که میخواهی تاکسی باشد و تو با تاکسی متر ، هزینه را حساب کنی ….و هنوز در عجبم از این بیماران ِ ج ن س ی کشورم که روز به روز زیاد تر می شوند و کمتر نه !

آوریل 8, 2010

بیدار میشوی از خواب با ترس و دلهره ، تاریکی هم انگار بیشتر خودش را به رخت میکشد ، کلافه ای ، بغض داری ، نیاز داری به حضور فیزیکی اش ، به دستانش ، به آغوش گرمش ، بی اختیار دستت به سمت گوشی میرود  بلکه بتوانی بیدارش کنی و صدایش را بشنوی ، تاب بیدار کردنش را نمی آوری ، این جور وقت هاست که inbox گوشی و smsها نجاتت میدهند و آرام میگیری …

نوامبر 13, 2009

هفته ی خوبی نداشتم راستش را بخواهی ، نه اینکه اتفاق خاصی افتاده بود یا چیزی نه ! ولی به قول مریم اگر بخواهم یک خط کش ِ 10 سانتی بگذارم و بگویم این هفته چقدر خوب بود میگویم 2 سانت ! آن هم فقط به خاطر روز سه شنبه ای که با نرگس رفتیم  مرکز تحقیقات سیاست علمی کشور و بعد هم دونات که حرف بزنیم از همه جا و همه کس و روزهای که می آیند و میروند  و شاید فقط ِ فقط برای همین 3 شاخه گل ِ نرگسی که توی گلدان یشمی ام خشک شده اند . یعنی کل هفته را در نظر بگیری مزخرف بود. از همه نظر صفر بودم احساس ،عقل ، شور و هیجان و موسیقی و فیلم و کتاب و عکس ! این ها را نمی نویسم که بگویم من ناخوشم یا نمی نویسم که بار مسئولیت تو زیاد شود و یا اینکه بنشینی به فکر کردن که چه کار باید کرد ، واقعیت این است که هیچ کاریش هم نمیشود کرد ، آدم ها همیشه  که 100 نیستند یک وقت هایی هم میشوند 50 میشوند 10 اصلن زیر 10 ! همیشه که نمی شود در اوج پرواز کرد ؟ می شود ؟ گاهی خسته می شوی گاهی دلت برای غم هم تنگ میشود ، نگو توی دنیایی که پر از غم است دلمان برای غم که نباید تنگ بشود ! خوب من این مدلی ام ، دلم غم میخواهد ، خنده میخواهد ، شور میخواهد گریه میخواهد … همه چی اصلن ! حالا این هفته ام بشود 2 شاید هفته ی بعدی بشوم 10 اصلن ، نمی دانم فقط این را میدانم که توی دفتر زندگی من فقط رنگ آبی نیست ، یک وقت هایی خاکستری یک وقت هایی سیاه یک وقت های بنفش یک وقت هایی سرخابی یک وقت هایی به رنگ انار …

* تو بخند ، من خوب میشم …

اکتبر 15, 2009

مثلا چه خوب میشد اگر من هم مث کوهن  می نوشتم / می خواندم  «ایتس فور این د ِ مورنینگ د ِ اند آف دی سمبر …» و بعد خواندنش خوش  می آمد و لحنش این طور نمی شد که ساعت 4 صبح و الخ .. اصولا مشکل همیشه این شروع نوشتاری است که با هیچ چیزی خوش نمی آید و دهن کجی کنان لج تو را در می آورد ! خلاصه ی کلام اینکه 8 شب است و من اینجا پشت میز نشسته ام و انبوه این روان نویس های سه گوش استدلر را ریخته ام دورم تا ؟! تایش را هم خودم نمیدانم ، یعنی اصلن نمی دانم چه میخواهم بنویسم و چرا؟! صرفا همین را می دانم که حوصله ام سر رفته و کتاب هایم صدایم نمیزنند و موسیقی خاصی دلم را قنج نمی زند و چشم دوخته ام به این گوشی قرمزم که کی چراغ میزند که یعنی اس ام اسی ، تکی ، چیزی داری و این وسط خودم هم بیکار نباشم !!

*22 مهر ماه

* پشیمان شدی خواندیش ؟!

*  با روان نویس خاکستری تیره نوشتمش ، به رنگ ِ همان لحظه ی کشدار ِ کسل