Archive for the ‘خوب نیستم هیچ’ Category

اوت 18, 2011

…. دهان ِ هر کسی که گفت : بالاخره همه چی درست میشه !

Advertisements

ژوئیه 11, 2010

توی گوشم زمزمه میکردی عزیزم … عزیزم …

این عزیزم گفتن هایت شده اند مسکن …

* بیزارم از تابستان گفته بودم ؟

اکتبر 12, 2009

من گیج شده ام و مبهوت و مانده ام به چه کنم هایی که رنگ درد گرفته اند و این وسط تو برایم حکم تنفس مصنوعی را پیدا کرده ای که هی به زندگانی برم میگردانی !  مانده ام برای چه به خودم امید می دهم که مثلا کسی اعدام نمی شود ، برای کسی 5 سال حبس تعزیری نمی برند و کتاب های کتاب خوانه ها به اصطلاح پاک سازی نمی شوند ؟! مانده ام چرا این جسم لعنتی را به دانشکده کذایی_که شده محل آدم هایی که روز به روز نچسبیشان بیشتر توی ذوق میزند_  می برم که به اصطلاح  چیزی بارم شود که نمی شود!!! آخرش که چه ؟! هوم ؟!  کنار این بزرگ درد هایی که تسخیرم میکنند که درشان حل می شوم و گم و میشوم و پیدا نمیکنم خودم را ، دست هایت  را محکم چسبیده ام  تا یادم بیاوری چه بوده ام ؟ که دوباره با کتاب ها و موسیقی و عکس آشتی ام بدهی … که بشوم همان دخترک ِ خوش خوشانی که به ترک دیوار هم میخندید _ نه این دخترکی که ابروهایش با اخمی بهم گره خورده اند _ که دوباره با تجریش ، شریعتی و کریمخان و کافه هایم  آشتی کنم و بروم  توی شهر کتاب ها آنچنان عاشقانه شعر بخوانم که همه متعجب  نگاهم کنند ، که شرم نکنم از گاز زدن یک سیب ِ سرخ توی پیاده رو یا بلند قهقه ای …سردرد و معده درد عصبی نداشته باشم ! گردن درد بی درمان نداشته باشم ! غم را به مبارزه بطلبم نه به خودم …

* چشمهای نگرانت اگر نبود …

*از شنیدنش سیر نمی شوم …

ژوئن 29, 2009

اگر حوصله ام را داشته باشید ، میتوانم از غم ها ، بی صبری ها وترس ها و خستگی هایم داستان ها بگویم . از دوستان در بندم ، از گریه های پنهانی مامان و … من اگر حوصله تان را داشته باشم بازوانم را میگشایم ، تک تکتان را به آغوشم میکشم تا آرام هق هقتان را سر بدهید .مسئله اما حوصله داشتن / نداشتنمان نیست ، * هر قدر که به غم میدان بدهی ، میدان میطلبد ، و باز هم بیشتر ، و بیشتر …هر قدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد میکشد ، سلطه میطلبد ، و له میکند .. غم ،عقب نمی نشیند مگر آنکه به عقب برانی اش ، نمیگریزد مگر آنکه بگریزانی اش ، آرام نمی گیرد مگر آنکه بیرحمانه سر کوبش کنی.

* زنده یاد نادر ابراهیمی /چهل نامه ی کوتاه به همسرم

ژوئن 21, 2009

دلم میخواهد این تلفن را از پریز  بکشم بیرون بلکه صدای زنگش را نشوم ، بلکه این سیل ِ تسلیت ها که داغ مامان را تازه میکند که شعله ورش میکند خاموش شود . بلکه نشوم پدر بزرگ خوبم دیگر نیست ، که با اولین الله اکبر اذان صبح  پر کشید . بلکه یادم برود تازه داشت خوب میشد و آرام آرام با کمک چند قدمی بر میداشت ،بلکه مجبور نشوم طوطی وار مامان را دلداری بدهم که  مرگ حق است _ که هیچ دردی دوا نمیکند این حرف_  که  پدر بزرگم راحت دل کند ، آرام بود ، خوش بود از فرزندان ، نوه ها و نتیجه هایش .

* واژه ها از دستم می لغزند … حرف هایم دل به سکوت همیشگی ام سپرده اند